تولد 24 سالگی هم گذشت...
گاهی تو زندگی اونقدر بالا پایین میبینیم که دیگه از هیچ بالایی نه خوشحال میشیم و از هیچ پایینی نه ناراحت...
من دقیقا اینجوریم،انگار احساس تو من مرده...
دیگه برای هیچ چیز خوشحال نمیشم که هر وقت شدم دنیا اونو ازم گرفت.
و برای هیچ چیز ناراحت نمیشمو میگم بیخیال،هرچی بشه بدتر از قبل که نمیشه،
بالاخره یاحل میشه یا حل نمیشه و نهایتا میگذره.
انگاری یاد گرفتم بیخیال باشم...
شاید خیلیا بگن خوبه که ادم بی خیال دنیا بشه!
خودمم میگم خوبه،اصلا انگار خودم دوست داشتم که اینجور بشم
ولی نه...
ادمه و احساسش
اینجوری که هستم احساس پیری میکنم
بگذریم
.
.
.
خودم تولدت با تاخیر مبارک...
