وای چه روز قشنگی بود...
همه روز بارون اومد.خدایا ،خداجونم به خاطر بارون قشنگت شکرت...
عاشق بارونم.حتی وقتی خیابونها پر آب میشه و مجبورم از داخل آب رد بشمو کفش و شلوارم از آب بارون خیسه خیس میشه...
حتی وقتی سرماش سخت میشه...
حتی وقتی که چتر با خودم نیاوردمو دونه های بارون به صورتم میخوره و همه لباسام خیسه آب میشه...
امروز عصر زیر بارون همه ش خندیدم و از زیر بارون بودن لذت بردم،البته تو دلم...(آخه ما دخترا اگه دائم بخندیدم بهمون انگ های بدی میزنن...می دونید که
)
الانم سرما خوردم و یه خورده تب دارم...ولی بازم بارونو دوست دارم

میدونید زیر بارون به چی فکر میکردم؟!
به اینکه یه عاشق واقعی هیچ وقت از عشقش خسته نمیشه.حتی اگه عشقش آزارش بده...
و اینکه خدا عاشق بنده هاشه.عاشق منه.عاشقه توئه...
و هر چقدرم بد کنیم،که البته به خودمون بد میکنیم خدا بازم عاشقونه دوستمون داره و با لذت و خنده به ما نگاه میکنه،مثل من که زیر بارون با همه دردسراش خندیدم و از زیر بارون بودن لذت بردم.
حالا...!
آیا ما هم عاشق خدامون هستیم که هر اتفاقی تو زندگیمون افتاد،سختی پیش اومد،بگیم
هر چه از دوست رسد نیکوست...؟!!!
هستیم؟؟؟

نظرات شما عزیزان: